بی بی جان اگر تو نبودی
|
آن قـدر بــالا نــرفتـه ام کـه پـاهـایم بلــرزد ،
پسـت و مقـامی هـم نـدارم که نگران از دسـت دادنـش بـاشـم ،
از دنیــای شمـا تنهــا کمـی اکسیــژن مـی خـواهـم !
و دستمـالـی بـرای سـرفـه هـایـم !!
عقــربـه هـای سـاعـت کـه بـایستـنــد ،
مــن هــم مـی روم ....
السلام علیک یا اباالفضل العباس
" جـانباز شیمیـایی شهیـد سیـد عنـایت الله نـاصــری "

شــرمنــده ام کـه از دنـیــای مــن ،
تنهــا کپســولِ اکسیــژنش سهــم تــو شــد !
و مـن هنـوز در غفـلتــم کـه ریـه هـایم را ،
از صـدقـهء ریـه هـای پـُر تـاولِ تـو از هـوای تـازه پـُر میکنـم...
بـا تـوأم ای رزمنـدهء دیــروز ، غـریبِ امــروز ، شهیــدِ آینــده... !
ای کـاش میتـوانستـم دنیـا را از دریچـهء نگــاهِ تـو ببینــم... !

آن قدر بالا رفته ای که دلم می لرزد ..
از دنیای تو اما من !
همان سرفه هایت را می خواهم
عقربه های ساعت که بایستد
می دانم سر قرارت با خدا رسیده ای
پس این من هستم که می روم ....
آقا نشانی ات شده گم، آه می دانی؟
آقا هوای تورا باد برد، می دانی؟
آقا همه تورا فراموش کرده اند اینجا
در کوچه های خالی و بی عبور، می دانی؟
در حاشیه های دفتر شعرم سکوت بی معناست
اینجا پر از هوای بودن توست ،می دانی؟
صدای بغض من از هر سکوت بالاتر
اینجا صدای شعر من از توست،می دانی؟
این بند بند شعر من پر حرفهای تو خالیست
اینجا فقط نیاز حضور توست،می دانی؟
دوباره دفتر شعرم شعله می کشد از تو
دلیل آتش آن را فقط تو می دانی
بیا امید من و صبح روشن شادی
بیا که چشم همه روبه توست ، می دانی؟

نه مادر هستم و نه احساس مادرانه رو تجربه کردم
اما تا دلت بخواد احساس مادرانه رو از مادر خودم دیدم
یعنی همه ما این رو دیدیم
دیر نیایی
زود بیا
ناهار خوردی؟
کلاهت کو هوا سرده!و ............
اما احساس مادرانه محصول دوره ما نیست و سال 59 هم مادرا همینطوری
با همین احساسات بودن، حتی بیشتر
چی شد همین مادری که طاقت نداره بچه اش بی کلاه تو سرما بره راضی شد
ترکش به چشم بچه اش بره و کور بشه؟
چی شد همین مادری که دیر خونه رفتن رو تحمل نمیکنه
راضی شده 10 سال تو انتظار استخوان بچه اش باشه؟
ولله قسم اگر خانم فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و خانم زینب کبری(سلام الله علیها) نبودند
این مادرای جوون داده حتی یک روز هم دوام نمی آوردن
اصلا دقت کردی تا حالا؟
خیلی از شما تجربه کردید
چرا الان همین مادرای نگران امروز، راضی میشن لحظه ی سال تحویل
لحظه ای که همه می خوان با بچه هاشون سر سفره تحویل سال بشینن با اونا نباشیم و بریم جنوب؟
کلمه "شهید" چیه؟
وقتی یه نفر میشه شهید و وقتی مادری میشه مادر شهید همه چیز عوض میشه همه چیز
توضیح اضافه ای لازم نیست
باید برای این پست می نوشتم
*** بدون شرح اما پر از درد ***
این مادر حرفها داره برای من برای تو برای ما
حرفهایی که شاید همین چند جمله اش کافی باشه
تا بفهمیم توی دل داغ دیده اش چی می گذره.
امان از دل سوخته مادرای شهیدان مفقود الاثر
من نمی دونم خدا با اونایی که روی خون این شهیدا و دل مادراشون پا می ذارن چی می کنه؟؟؟
برای دیدن فایل ویدئویی به لینک نوار کنار وبلاگ مراجعه فرمائید.
(( تحت عنوان درد دل مادر شهید مفقود الاثر ))

مادر
تو ببخشای اگر صورت من نیلی نیست
پلک سالم دارم
بازو و پهلوی من بی درد است
لیک چشمانم اگر
بهر تو گریان نشود
نا مرد است.

شنیده ایی که میگویند : چنان می زنمت که یکی از من بخوری ؛ یکی از دیوار ؟!
آری حتماً شنیده ایی اما شنیدن کی بود مانند دیدن ؟
شنیدن هر چقدر هم سخت باشد هیچگاه به طاقت فرسایی دیدن نخواهد بود,
آخر بابا شنید , زینب شنید ,ما هم شنیدیم اما تنها حسن دید و باز هر چقدر هم دیدن سخت
باشد مثل سیلی خوردن نیست ,
که حسن بگوید : مادر کجا میروی ؟ خانه این طرف است ....
برگرفته از سایت افسران
نامت گل، نشانت گل آذین، یادت گلاب و غروبت گلگون! آن گلی که بهشت با عطر گلبرگ های آن از هوش می رود؛ گلی با هیجده گلبرگ بی مثال، با هیجده بهار لا یزال.خوشا به حال هیجده بهاری که با تو شکفتند. هیجده تابستانی که به بار نشستند؛ هیجده خزانی که بر باد رفتند و هیجده زمستانی که کفن پوشیدند.... کوه ها حجم عقده های کبود توست و دریاها چکیده اشک های غریب تو. از آن روز که فدک به نام تو شد، فلک قافیه ای در خور یافت و از آن دم که آب مهریه تو شد، سفینه اهل بیت به جریان افتا د. بیت الاحزان تو، پیشگوی کربلا بود و گریه های دردناکت پیش درآمد نینوا. سیمرغ گم شده! مبادا بی تو حقیقت، آشیانه خفاش ها شود و عشق، بازیچه کاکلی ها! مادر پهلو شکسته، دل های شکسته را دریاب.

زهرا تازه ترین اتفاقی بود که در عالم افتاد و هیچ وقت نیست که این اتّفاق،باز هم تازه نباشد! زهرا حرف تازه خدا بود: «انّا اَعْطَیناکَ الکوثَر»؛نگاهی نو، به سراپای هستی. ارتباط خاک با خدا؛ مادر شهود و شهادت؛بانوی محراب؛ بانوی اعتراض؛ بانوی حماسه؛ بانوی بسیج بنی هاشم؛بانوی شهادت... پیش از زهرا ـ هیچ زنی را ندیده بودند، که پدر خویش را مادر باشد!پیش از زهرا «شهادت» این همه، تازگی نداشت. او که آمد، جانی تازه گرفت.قبلاً، کلمه ای بود و بعد، معنا شد! «شهادت» در خانه زهرا، حیثیت پیدا کرد،بزرگ شد و انتشار یافت. و او، به روشنی این همه را می دانست.مادرانه، شهادت را بزرگ می کرد. آگاهانه شهادت را شیر می داد...از جغرافیای قتلگاه خبر داشت. کربلا را بر دامان می نشاند.برای عاشورا، لالایی می خواند. گیسوان «اسارت» را شانه می زد!حکایت چاه و محراب خون را می دانست. با این همه، اهل شکایت نبود.اگر هم می گفت، درد می گفت که درمان بشنود!...

امسال 8 و 44 دقیقه و 27 ثانیه صبح سه شنبه، سال شمسی تحویل می شود. یک نفس عمیق اگر بکشیم، نیمی از نفس ما می افتد سال 90 و نیم دیگرش سال 91! چیز قشنگی است؛ یک نفس در 2 سال! نفسی که هم هوای 90 را تجربه کند و هم حال و هوای 91 را! نفسی که نیم آن در زمستان باشد و نیم دیگرش در بهار و اوجش، لحظه سال تحویل! این را نوشتم که بگویم: قبل از «فتح المبین»، در یک عملیات شناسایی، نیروهای دشمن، نارنجکی در سنگر بچه ها انداختند؛ نارنجک در آخرین ثانیه های سال 60 ضامنش کشیده شد، 5 ثانیه قبل از سال تحویل، عمل کرد و لحظه حلول سال، شد همان لحظه شهادت تعدادی از بچه ها. بچه ها این طرف سال داشتند جان به جانان می دادند، آن طرف سال اما چه بهاری رفتند، و این همه فقط در عرض چند ثانیه طول کشید. از جمله این شهیدان، شهید «مصطفی رضایی» بود که داشت جان می داد و می خندید و می گفت: بچه ها! شهادت ما دارد 2 سال طول می کشد!! «یا مقلب القلوب و الابصار»، آخرین جمله این شهید بود در این دنیا، و «سلام بر حسین» اولین جمله این شهید بود در آن دنیا. ما کم شهید نداشتیم که بعد از شهادت، به تبسم باز شد نگاه شان. اهل توسل به ارباب بی کفن بودند از بس. از بس «زیارت عاشورا» می خواندند. «السلام علیک یا اباعبدالله» «حسین» می داند کجا جواب دهد.
|
کفش هایت را از پای در آر
اینجا سرزمینی مقدس است.
بال های ملایک اینجا گسترده است .
آرام قدم بردار، اینجا قتلگاه است...

و تو چه می دانی که در دل این رمل های تفتیده چه می گذرد؟
یاد کن از آوینی، از دوربینش، از قلمش...
راه رفتنت سخت شده روی این رمل های داغ؟ خودت را می کشانی دیگر؟
لب هایت خشک شده از فرط عطش؟
فکه قتلگاه است؛ بچه ها سه روز در حصر دشمن مقاومت کردند،
دیگر نه آب مانده بود و نه غذا، دست آخر هم قتل عام...
فکه کربلاست
فدای لب تشنه ات یا ابا عبدالله

"