کفش هایت را از پای در آر
اینجا سرزمینی مقدس است.
بال های ملایک اینجا گسترده است .
آرام قدم بردار، اینجا قتلگاه است...
و تو چه می دانی که در دل این رمل های تفتیده چه می گذرد؟
یاد کن از آوینی، از دوربینش، از قلمش...
راه رفتنت سخت شده روی این رمل های داغ؟ خودت را می کشانی دیگر؟
لب هایت خشک شده از فرط عطش؟
فکه قتلگاه است؛ بچه ها سه روز در حصر دشمن مقاومت کردند،
دیگر نه آب مانده بود و نه غذا، دست آخر هم قتل عام...
فکه کربلاست
فدای لب تشنه ات یا ابا عبدالله